رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

یکشنبه 17 مهر 1390 ( هفته 9)

امروز دومین سالگرد سفر منو بابایی یا همون ماه عسلمون به مشهد.... خیلی دلم میخواست بتونم حالا که شدیم سه تایی برم مشهد از خدا و امام رضا بابت این هدیه کوچولو ازشون تشکر کنم.....                     ...
20 دی 1390

پنجشنبه 7 مهر 1390 ( هفته 7)

بعد از کلی برنامهریزی و هماهنگی قرار شد همهگی بریم شمال... البته این مسافرت منو بابایی با بقیه مسافرت ها خیلی فق میکرد ..اینبار ما یه خانواده 3 نفره بودیمو من یه جوجو ناز هم دنبال خودم داشتم که این برام خیلی شیرین بودو باید بیش از پیش ازت مواظبت میکردم و این اولین سفر توی عمرت بود که ما با هم دیگه رفتیم شمال که چهقدر هم خوش گذشت..... اینم قیافه باباییته موقع مسافرت......                      ...
20 دی 1390

یکشنبه 3 مهر 1390 ( هفته 7)

جمعه 1 مهر دومین سالگرد ازدواج منو بابایی عزیزم....    دومین سالگرد ازدواجی که دیگه منو بابایی تنها نبودیمو یه نفر سومی هم بهمون اضافه شده بود ...   یه حس عجیبی داشتم....   2سال از زندگی من با باییت میگذره و من عاشق بابییتمو حالا یه هدیه کوچولو از باباییتم توی دلم دارمو و توی دومین سال ازدواجم با بایی..اونو جشن میگیرم ...خیلی خوشحالم...خیلی زیباد......     برای اولین بار قرار شد با بابایی بریم سونو تا از وجود نازنین تو مطلع بشیم و اینکه ببینیم توی چه شرایطی هستی و چند وقتته و اینها.... خلاصه از شانسمونم جایی که میریم سونو اصلا وقت نمیدی و اینقدر باید بشینی تا نوبتت بشه... یهو ...
20 دی 1390

دوشنبه 14 شهریور1390 ( هفته 4)

سلام به نینی خوشملم..خوبی مامانی.... خداروشکر.... حالا دیگه روزشماری میکنم که کی قراره بیای تو بقل مامانی.... بعد از اینکه جریان بیبی چکو به بابایی گفتمو اونم کلی خوشحال شدو....   اینها بماند...اما به کسی نگفتم...تا امروز که جواب ازمایش خونمو رفتم  و گرفتم و پرستار بهم گفت مبارک باشه جواب مثبته.... دیگه خیالم از بابت اینکه یه نینی نازی مثل تو توی شیکم مامانی راحت شدو. ..بعد از اینکه امدم خونه هم به بابایی گفتمو ...یواش یواش همه با خبر شدن..... با یه جعبه شیرینی هم رفتیم خونه مامانی من و با یه جعبه شیرینی ام رفتیم خونه مامانی بابایی....اولش کسی باور نکرد اما بعدش که فهمیدن همه خیلی زیاد خوشحال شدن..... ...
20 دی 1390

یکشنبه 13 شهریور 1390 (من دارم مامان میشم)

سلام  به پسر خوشملم....خوبی عزیزم...... متاسفم از اینکه یه مدت نبودم...اما الان امدم با یه عالمه خبر و اینکه از همه مهمتره اینه که.... من دارم تورو به وجود میارم.... تو امدی تو شکم مامانی عزیزم.... حالا همه چیزو از اول برات تعریف میکنم عزیزم.... راستش عزیزم اگه اخرین پستمو ببینی متوجه میشی که من از اردیبهشت دیگه نیومدم........ راستش بعد از اون که تصمیم گرفته بودم تورو بیارم یه کم شل شدم و ترجیح دادم عجله نکنم. ...برای همین بی خیال شدم و ..به کارهام رسیدم...راستش شاگرد های زیادی و برای اموزش گرفتم  و ...سرم به انها گرم بود..تازه بازم کلی برنامه داشتم که عروسی دوتا پرسر خاله هام که پسر خاله های توام میشن عزیزم ...
16 دی 1390

امروز 12 اردیبهشت 1390

سلام عزیزم...خوبی مامانی  راستش الان یه تقریبا 3 روزه که دارم قرص اسید فولیک میخورم. ..برای اماده شدن  که تو رو به دنیا بیارم عزیزم.... باید برم از دکتر هم وقت بگیرم   ..از دوستام ادرس یه دکتر خوب همون نزدیک پاسداران گرفتم که باید برمو برای تو ..پرونده باز کنم عزیزم.. .باباتم همچنان بی خبره.... تو خیلی مواظب خودت باش عروسکم.. تا ببینیم خدایی کی میخواد تو فرشته کوچولو رو از خودش جدا کنه و به ما بده.... ...
12 دی 1390

امروز ۳۱ فروردین ۱۳۹۰

سلام به عروسک مامانو بابایی که هنوز نه میدونم دختری و نه میدونم پسری.. . راستش ما هنوز هم نه اقدام کردیم که تورو داشته باشیم نه کسی تصمیمی گرفته.. بزار از اول همه چیو برات تعریف کنم مامانی.... امروز ۳۱ فروردین ۱۳۹۰ ...راستیتشم تا همین چند وقت پیش که عید بود هیچ خبری نبود و هیچ فکری ام نبود تا اینکه پسر خاله ات یعنی راستین کوچولو ما به دنیا آمد.... و همه از این موضوع بی نهایت خوشحال بودن.. ..مخصوصا باباییت که تا راستین و دید فیلش یاد هندستون کرد...هرجا میشد میگفت من بچه میخوام..تو شوخیو خنده هی مینداخت که منو راضی کنه...بعضی وقتا که دیگه کفرمو در میاورد... اخه عزیز دلم من هنوز سنی نداشتم...اما چون تفاوت سنی من با بایی خیلی زیاد...
12 دی 1390

یکشنبه 25 اردیبهشت 1390

سلام به نینی خوشملم...خوبی مامانی.... چند روز پیش یه دکتر خوب نزدیک خونمون پیدا کردمو رفتم...اولین بارم بود... یه حس عجیبی داشتم...رفتم به دکتر با خنده گفتم من اولین بار دارم میام اینجا گفت میخواین بار دار بشین گفتم اره اونم خندید و شروع کرد چند تا سوال پرسیدو و گفت جلسه بعد باید برم یه ازمایش نمیدونم چی بدم عزیزم.... بالاخره دست به کار شدم ...فکر کنم دیگه تصمیمم جدی...اما باباییت هنوزم که هنوزه خبر نداره خوشملم .....تو چه طوری؟ چی کارا میکنی..؟ شیطونی نکنی خدارو اذیت کنیا... منتظرم که خیلی زود بیای پیشمون عزیزم....میبوسمت مامانی... . ...
12 دی 1390